فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

276

چهارده رساله ( فارسى )

شركتشان در لفظ باشد و در معنى اما ميان ايشان تفاوتى باشد آن را اسماء مشكّكه خوانند چنان كه سپيدى كه بر برف افتد و بر عاج اما بر برف اولاتر كه سپيدترست و و وجود كه بر جسم افتد و بر جوهر اما بر جوهر اولاتر كه او بيشتر است . و بدانك چون جماعتى را كه در چيزى شركت افتد بايد كه امتيازشان به چيزى ديگر باشد زيرا كه محال باشد كه چيزى سبب اشتراك باشد بعينه سبب افتراق شود چنانك مردم كه در انسانى و حيوانى و ناطقى و جسمى با يكديگر شريكند و امتيازشان باعراض است مثل درازى و كوتاهى و زردى و سرخى و سپيدى و سياهى و مكان و جهت و اين همه كه بر شمرديم هيأتىاند زائد چه حقيقت انسانى حيوانى و ناطقى و جسمى است و درازى و كوتاهى و سرخى و زردى و سپيدى و سياهى نيست و هر امتيازى كه ميان دو چيز خواهد بود يا بعوارض باشد چنانك ميان آدمى و آدمى يا بحقيقت همچون ميان آدمى و حيوانات ديگر . و بدانك فرق است ميان بودن آب در كوزه و سپيدى در عاج زيرا كه در عاج هيچ جزوى « 1 » نيست كه از سپيدى خالى باشد و سپيدى بكلّى در همه عاج شايع است از بيرون و درون بخلاف آب در كوزه كه بيرون كوزه از آب خالى است و بسيارى اجزاء است كوزه را كه آب ندارد « 2 » پس هر جا كه چيزى بكلّى در چيزى شايع است آن را عرض خوانند و هيأت گويند و باصطلاح ديگر حال خوانند و آن جاى او را محل خوانند و گويند كه اين حال در آن محل حلول كرده است و حال محتاج باشد به محل و قيام او به محل باشد نه به خود و هر چه قائم بود به خود ( و در مكان نباشد آن را جوهر خوانند و هر چه قائم به خود نيست ) « 3 » و وجود او ممكن است و در مكان باشد آن را جسم خوانند و روا باشد كه ذو مكان از مكانى بمكانى نقل كنند بر خلاف حال كه روا نيست كه از محلى به محلى نقل كند زيرا كه بوقت آنكه از محلى نقل كرده و خواهد كه به محل ديگر برود چون بميان دو محل برسد او را استقلالى « 4 » حاصل شود و قائم گردد بنفس خود و از محل مستغنى شود و نيز به او اشارت توان كردن از

--> ( 1 ) - جاى ( 2 ) - بدانجا نميرسد ( 3 ) - بين الهلالين در نسخه مجلس نيست ( 4 ) - مستقل